تبليغاتX
خودمونی
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386

من+لبخند=خداوند

کسی که پر از عشق است ، پر از خود خداست.

خدا همین جا در خانه است ، این ما هستیم که برای قدم زدن بیرون رفته ایم.

کار من این نیست که به خودم فکر کنم. کار من این است که به خدا فکر کنم. خدا خودش به من فکر می کند.

شکیبایی با دیگران  ، عشق است ، شکیبایی با خود ، امید است ، شکیبایی با خدا ، ایمان است.

بعضی از بزرگترین هدایای خداوند ، دعاهای بی جواب است.

زندگی هدیه خداست به تو. طرز زندگی کردن تو ، هدیه توست به خدا.

خدا ما را به اشکال مختلف هدایت می کند ، ما می دانیم که او خوشبختی ما را می خواهد ، اما نه می دانیم خوشبختی چیست و نه راه رسیدن به آن را می شناسیم. ما کوریم ، و اگر به حال خود باشیم ، راه خطا را انتخاب می کنیم. باید خود را به او بسپاریم.

رها کن و به خدا بسپار.

دعا غلبه بر مخالفت خدا نیست ، بلکه دستیابی به رضایت اوست.

کسی که عاشق خداست ، می تواند باعث طلوع یک ستاره شود.

اگر دست از انتظار برای معجزه باز شدن دریای سرخ برداریم ، خواهیم توانست همه معجزات خارق العاده ای را که خداوند هر روز در اطرافمان ظاهر می کند ببینیم.

همه ادیان راه رسیدن به خدا هستند ، اما خود خدا نیستند.

عشق والاترین هدیه خداوند است.

پرهیز از تجملات ، راهی است به سوی خدا.

با به یاد آوردن خداوند ، درونت به تدریج روشن می شود و به مراتبی از عدم دلبستگی به دنیا خواهی رسید.

دعایی که بیش از همه مورد پذیرش خداوند است ، دعایی است که از دل شاکر برخیزد.

دیر یا زود باید به دنبال خدا بگردی ، چرا حالا نه؟

خداوند انسان را در آبهای عمیق فرو می کند ، نه برای غرق کردنش ، بلکه برای پاک کردنش.

امنیت در غیاب خطر نیست ، بلکه در حضور خداست.

همه آزمون های خداوند هدفمند است ، روزی نور را خواهی دید. او فقط می خواهد که به او اعتماد کنی ، با ایمانت راه برو نه با چشمت.

دعا نکن که خدا طرفدار تو باشد ، دعا کن که تو طرفدار خدا باشی.

بعضی فکر می کنند منصفانه نیست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است. بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است.

کسی که مهربان نیست ، خدا را نمی شناسد ، زیرا خدا مهر است.

تنهایی سرشار از موهبت است ، زیرا در سکوت درون ، خدا را خواهی یافت.

بگذار خداوند دیگران را به وسیله تو دوست بدارد و تو را به وسیله دیگران.

خدا دعای ما را می فهمد ، حتی وقتی کلمه ای برای گفتنش پیدا نمی کنیم.

ممکن است ما تعطیلات و دعاهای متفاوت داشته باشیم ، اما همگی دقیقا یک خدای واحد داریم. این نشان می دهد که شباهتهای ما بیشتر از تفاوتهایمان است.

خداوند دایره ای است که مرکزش همه جاست و محیطش هیچ کجا نیست.

خداوند هرگز به ما رویایی نمی دهد که توان تحقق بخشیدن به آن را نداشته باشیم.

خداوند به ما دو دست داده است ، یکی برای گرفتن و دیگری برای دادن.

هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد ، آشفتگی اش کمتر است. زیرا نزدیکترین نقطه به مرکز دایره ، کمترین تکان را دارد.

هر کجا محبت باشد ، خدا هم هست.

ای کاش خداوند از تو بگیرد ، آنچه را که خدا را از تو می گیرد.

خداوند همیشه به عیادتمان می آید ، اما اکثرا ما خانه نیستیم.

گلی که محبوب خدا باشد ، بدون باران هم رشد می کند.

اگر خدا می خواست که ما افسرده و تیره باشیم ، به زمین رنگ دیگری می زد ، نه آن رنگ سبز زنده را که جامه شادی و لذت است.

تو خانواده خود را انتخاب نمیکنی. آنها هدیه خداوند هستند به تو و تو هدیه خداوندی برای آنها.

چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند ، اما خدا را نمی شناسد ، به واسطه آشنایی با تو ، با خدا آشنا شوند.

شما قلبتان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید. شما به سوی خدا می روید که قلبتان پاک شود.

دعا ، گفتگو با خداست.

خدایا ، به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم ، بپذیرم. شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم ، تغییر دهم. و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم.

نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386 ساعت 17:42 توسط آتنا |
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386

خاطرات یک دانشجوی دم بخت

 
The image “http://www.parsdating.co.uk/uk/pic/1182756.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
 
 
 
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
 
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!
 
***
 
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!
 
***
 
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!
 
***
 
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!
 
***
 
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!
 
***
 
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
 
***
 
چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند
 
***
 
جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!
 
***
 
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!
 
***
 
پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!
 
***
 
دوشنبه:  امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!
 
***
 
شنبه:  امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!
 
***
 
يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!
 
***
 
ترم آخر :  امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت 18:55 توسط آتنا |
نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386

عشف باید دو طرفه باشد

روزي روزگاري پسري در کاخ شاهي به خدمت سربازي مشغول بود و در انجا مشغول به خدمت بود که

 بر  حسب قضا و تقدير روزي چشمش به دخترشاه افتاد و دل از کف داد و شيفته او گرديد

شاهزاده بالاخره بعد از مدتها به عشق آن جوان نسبت به خود پي برد و اين نگاه عاشقانه در نهايت به

دوستي و مودتي بين آن دو تبديل شد

ولي افسوس که تربيتي که شاهزاده از کودکي ياد گرفته بود با بعضي از حالات عاشقانه

 منافات   داشت  و ... بهر حال.. 


بالاخره وزرا و درباريان از روابط آندو بو بردند و جريان را به شاه اطلاع دادند و شاه دستور دستگيري

سرباز  را داد ولي چون آدم با منطقي بود و عادل از وزير خواست که آن جوان وزير را برايش

بياورند                 

تا ببيند جريان چه بوده است

پسر نيز چون در عشقش صادق بود همه جريان را بدون دلهره براي شاه گفت و شاه نه تنها عصباني

نشد بلکه از دليري آن جوان خرسند شد و دستور داد تا دخترش بيايد و با او هم به صحبت پرداخت

شاه گفت دخترم من تو را آزاد ميگذارم تا در مورد سر نوشت خودت تصميم بگيري و

راهي را بر گزيني که لايق يک شاهزاده باشد

ميخواهي با خاندان سلطنت ويا بهتر بگويم با فاميلت ازدواج کني يا اين پسر؟ دختر مردد بود و از غروري

که داشت چيزي بر زبان نياورد و نتيجه را به تصميم پدر بيشتر موکول کرد

شاه نيز براي اينکه منطقي بکار بسته باشد تا اگر هم دخترش با آن جوان دلير ازدواج ميکند دليل خوب

ودهن پر کني را آورده باشد گفت در صورتي که اين جوان بتواند 100 روز زير تراس(بالکن ) پنجره اتاق

دخترش بايستد و نگهباني بدهد و با يک وعده غذا روز را بگذراند وترک پست ننمايد من 

   قبول خواهم کرد  که اين پسر دامادم گردد 

پسر قبول کرد و شروع به کار کرد و روزها و شبها آنهم در وضعيتي سخت و ناراحت کننده زير تراس

نگهباني ميداد و با خود فکر ميکرد و به اميد وصال معشوقش خود را سرپا نگه ميداشت

پسر در اين مدت فرصت فکر کردن هم داشت و مرتب به اوضاعي که داشت فکر ميکرد و با خود ميگفت

من هيچ چيز از اين خانواده نمي خواهم غير از اجازه ازدواج با اين معشوق و محبوبم

روزها گذشت و گذشت و به روزهاي آخر نزديک ميشد و پسر تحمل ميکرد و با شرايط بد خود را 

  وفق داده بود

روز 99 پسر انگار الهامي شنيده باشد و يا ندايي دروني آگاهش کرده باشد براي لحظه اي   

به فکر فرو رفت و بعد آهسته آهسته پستش را ترک کرد و انجا را رها کرد ورفت به

سنگرش و همچون  مرده اي بر زمين افتاد

پسر شرط را باخت وبعضي وزرا از شاه خواستند از اين يک روز در صورت امکان

چشم پوشي کند ولي چه سود حرف شاه براي خودش حرف بود و نمي شد حرف را عوض کرد و شاه

گفت اين پسر را علاوه بر اينکه شرط را باخته بايستي منتظر عواقب بدي باشد

 که برايش در نظر گرفته ام و....

شاه تصميم به اعدام پسرک گرفته بود ودليل آنرا بي احترامي به شاه مملکت و

جريحه دار کردن خاطر   دخترش ميدانست

ولي شاه باز هم از روي بزرگواري خواست قبل از کشتن جوان او را ببيند و با او صحبتي داشته

باشد .پس او را خواست تا برايش بياورند

پسر آمد و شاه پرسيد چرا چنين کردي اي ابله تو اگر نميتوانستي کاري بکني که لياقتش را داشته

باشي چرا چنين شرطي را پذيرفتي و ما را نيز به سخره گرفتي

جوان چنين جواب داد: اي شاه عادل من از مجازات تو نمي ترسم و حال که قرار است بميرم بهتر 

ولی من هنوز هم دخترت را دوست دارم ولي از روي عمد چنين کاري کردم .

من گفتم گام خويش را بزرگتر از انتظار برداشتم و 99 روز را ايستادم

 و خواستم دخترت هم اگر من را دوست دارد شفاعت يک روز شرط

من را بکند تا به من عشق او ثابت شود

من اگر 99 روز ايستادم براي هدفم ميتوانستم صدمين روز نيز بايستم ولي چه سود که


من اين کار را براي چه کسي انجام ميدادم

کسي که در اين مدت يکبار هم جوياي حالم نشدو نخواست تا کوچکترين کمکي در حق به من انجام

دهد و حتي براي يکبار به سراغم نيامد و با اينکه زير تراس اتاق او بودم هيچوقت حتي از پنجره مرا نگاه

نکرد

من به خودم گفتم من اين رنج را براي چه کسي انجام ميدهم من شاه و شاهزاده نمي خواستم

و فقط عشق و محبوبم را ميخواستم

من انتظار داشتم از دخترت که قدر عشقم را بداند و ببيند که من براي او چه کار ميکنم ولي افسوس

و تا حدي از خودم بدم آمد که چرا من تا اين اندازه کم هستم نزد کسي که همه کسم بوده و 

حاضرم که مرگ را برايش خريدار باشم


الان نيز با تمامي عشقي که نسبت به جسم دخترت دارم ولي از روح دخترت متنفرم و از تو ميخواهم که

من را بکشي تا عبرتي شوم براي تمامي عشاقي که عشق خويش را نثار بي احساسان ونادانان

ميکنند و من نيز از تو شاه سوالي دارم که چرا چنين شرطي گذاشتي ؟ شاه گفت حقيقت اين است که

من نيز خواستم بفهمانم به همه که شان و رتبه هر عشق در حد و اندازه هم شان آن باشد ولي من

انتظار شکست تو را داشتم تا دليل براي از بين بردنت داشته باشم ولي اگر دخترم تقاضاي شفاعت تو را

ميکرد من شايد گذشت ميکردم در حق به تو ولي افسوس از غرور فزون دخترم و تو جوان عاقل و فهميده

اي هستي و دانستي که عشق به رنگ و پوست و چهره بي فايده و هيچ است و عشق اين نيست که

تو و دخترم داريد و دخترم اگر عاشق تو بود بايست ميامد واو نيز در حد توانايي خودش تو را ياري ميداد

من به اين خاطر تو را نگهبان تراس زير اتاق او کرده بودم تا به او و تو ثابت شود در عشق شما حسي

ابلهانه بيش نيست و تو بداني که دخترم اصلا معناي عشق را نمي داند تا به آن عمل کند. ولي افسوس

که دخترم لياقتش در حد پسر با اراده اي به مانند تو نبود

شاه دستور تبعيد جوان را صادر کرد و از کشتنش صرفنظر کرد و دخترش را به رسم خانواده هاي دربار به

عقد جواني از تبار شاهنشاهي در آورد و از طرفي باعث شد تا مردمش از اين ماجرا درسي گرفته باشند

که عشق يکطرفه برابر با نبود عشق است و براي بهم رسيدن دو عشق مراحلي وجود دارد که از طرف هر

دو بايستي طي شود نه يکي

 جمال   چهر   تو   حجت   موجه    ماست

نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386 ساعت 21:58 توسط آتنا |
نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386

برای دوستداران مدار صفر درجه(گفتگو با ناتالی متی)

Image

 

هر دوشنبه شب زمانى كه «مدار صفردرجه» روى آنتن مى رود، دخترى فرانسوى را در ميان شخصيت هاى داستان مى بينيم كه به فارسى حرف مى زند و در خيابان تهران قديم راه مى رود، او يكى از ۲ شخصيت اصلى اين سريال پر بيننده است كه بار روايى داستان را به دوش مى كشد. سارا آستروس نام اين شخصيت بوده و «ناتالى متى» آن را بازى كرده است.

 

ناتالى متى ۲۹ سال پيش در رم به دنيا آمده است. او مادرى ايتاليايى و پدرى هلندى دارد. اين خانواده از ۴ سالگى ناتالى در پاريس اقامت كرده اند. او در رشته تئاتر دانشگاه سوربن تحصيلاتش را به پايان رسانده است. او البته در كنار تحصيل آكادميك مدت ۶ سال هم در هنرستان بازيگرى (اكتورز استوديو) دوره بازيگرى گذرانده است.

حاصل اين پيگيرى هم بازى در بيش از ۲۰ فيلم كوتاه، ۶ نمايش صحنه اى و يك فيلم سينمايى در فرانسه بوده است. نكته جالب در مورد اين بازيگر فرانسوى ازدواج با يك ايرانى اهل هنر به نام عماد دهكردى است، شايد همين اشتراك فكرى موجب شده ناتالى متى بتواند سختى هاى حضور در اين سريال را به مدت ۲ سال (۳ ماه مجارستان، ۲ هفته پاريس و چند ماه در ايران) تحمل كند. متى اين روزها مشغول بازى در كار جديد خود در روستاى دورافتاده اى در ايتاليا بود و امكان گفت وگوى حضورى برايمان فراهم نشد.

* چطور شد كه براى بازى در سريال «مدار صفردرجه» دعوت شديد؟
كاملاً اتفاقى بود. من پيش از بازى در سريال «مدار صفردرجه» به ايران آمده بودم تا در طرح ديگرى به ايفاى نقش بپردازم، اما به دلايلى اين امكان به وجود نيامد،  دلايلى مانند مشكلات زمانى و اين طور مسائل. مدتى از اين ماجرا گذشته بود كه به وسيله عبدالله اسكندرى [طراح چهره پردازى سينما] به گروه سازنده سريال معرفى شده بودم.

 بنابراين وقتى كه حسن فتحى، ايرج رامين فر و همكاران ديگر براى ديدن لوكيشن هاى سريال و انتخاب بازيگر به پاريس آمده بودند با آنها آشنا شدم و همه چيز آنقدر با سرعت گذشت كه متوجه نشدم دوباره در ايران هستم و خودم را در تهران پيدا كردم.


* فكر مى كنم به واسطه ازدواج تان با يك ايرانى پيش از حضور در اين سريال با آداب و فرهنگ ايرانى آشنا بوديد، اما مى خواهم بدانم براى بازى در اين نقش چقدر در باره ايرانى ها تحقيق كرديد؟
من در دوران تحصيل با يك دختر ايرانى دوست بودم و درباره ايران اطلاعاتى داشتم. از طرف ديگر با فرهنگ و آداب و رسوم ايران باستان در دوران دانشگاه آشنا شده بودم. همچنين ازدواجم با يك ايرانى دليلى شد كه بيشتر درباره ايران علاقه مند شوم و درباره اين كشور كهن اطلاعات به دست بياورم. همانطور كه گفتم پيش از بازى در اين سريال به ايران آمده بودم و شناخت كلى درباره آن داشتم.


* شما پيش از بازى در اين سريال تجربه بازى در فيلم هاى كوتاه سينمايى و حتى تئاتر را داشته ايد، بازى «مدار صفر درجه» در مقايسه با كارهاى ديگرتان چگونه تجربه اى بود؟
خب اين سريال يك تجربه كاملاً موفقيت آميز براى من بود. اين كار ويژگى هاى خاصى داشت مثلاً من بايد خودم را با شرايط و فرهنگ متفاوتى از آنچه خودم داشتم تطبيق مى دادم. البته به عنوان يك كار تلويزيونى اين نخستين تجربه ام بود. سريال «مدار صفردرجه» زمان فيلمبردارى طولانى داشت و در طول ۲ سال ضبط چند ماهى بين كار ما فاصله افتاد، مثلاً دو سكانس پى در پى را ما در عرض يك سال فيلمبردارى كرديم. سختى اين كار براى ما نگاه داشتن يك حس و بازى يكسان و تكرار آن در يك مقطع زمانى طولانى بود. به هر حال اين كار براى من به عنوان يك بازيگر تجربه موفقيت آميزى بود.
* آيا بازى در نقش يك دختر يهودى برايتان تجربه تازه اى بود؟ منظورم اين است كه آيا پيش از اين سريال چنين نقشى بازى كرده بوديد يا نه، بفرماييد كه سارا با نقش هاى قبلى شما چقدر تفاوت داشته است؟
راستش براى نخستين بار بود كه در يك طرح تاريخى بازى مى كردم. همانطور كه مى دانيد داستان سريال در بين سال هاى ۱۹۳۵ تا ۱۹۴۵ اتفاق مى افتد، يعنى زمانى كه نازى ها به فرانسه حمله و شروع به كشتن يهودى ها مى كنند، ترس و نگرانى فضاى شهر پاريس را گرفته و شرايط سختى براى شهروندان فرانسه ايجاد شده است. در اين ميان من به عنوان بازيگر نقش دختر يهودى بايد اين ترس و نگرانى را در تمام حركاتم، لحن صحبت كردن و بازى ام در آن قسمت از داستان نشان مى دادم، علاوه بر اين من نقش يك دختر جوان را در ۷۰-۶۰ سال پيش بازى مى كردم كه مدل راه رفتن، نگاه كردن، غذا خوردن و تمامى حركات او با يك دختر جوان امروزى فرق داشت. اين موضوع كار مرا مقدارى سخت مى كرد.

Image

با توجه به اين كه بازيگران مجارى، لبنانى و شما در كنار بازيگران ايرانى به ايفاى نقش مى پرداختيد، فكر مى كنم به زبان اصلى خودتان ديالوگ ها را بيان كرده ايد و اينجا روى صداى شما به فارسى دوبله شده است. اما به نظر مى رسد در برخى از صحنه ها به فارسى ديالوگ ها را بيان كرده ايد، آيا همين طور است؟
بله. من گرچه با زبان فارسى آشنايى داشتم اما سعى كردم به خاطر اين سريال فارسى يادبگيرم و خيلى دوست داشتم كه خودم به فارسى حرف مى زدم ولى چون كه صداى سرصحنه گرفته نمى شد، كارگردان ترجيح داد كه من و ديگر هنرپيشه هاى خارجى بازبان اصلى خودمان ديالوگ هارا بيان كنيم.


* خانم متى، همانطور كه مى دانيد «مريم شيرزاد» گوينده با سابقه ايرانى روى صداى شما به فارسى حرف زده است، در اين باره چه نظرى داريد؟ اصلاً چه احساسى از شنيدن صداى فرد ديگرى روى صورت خودتان داريد؟
من وقتى در ايران بودم يك بار ايشان را در استوديو ديدم و فكر مى كنم كه كار ايشان خيلى سخت بوده است. چون كه من متن ديالوگ ها را به زبان فرانسه بيان مى كردم كه به لحاظ تركيبى جملاتى ساده تر هستند و كلمات كمترى نسبت به زبان فارسى دارند، بنابراين دوبلور من ناچار بوده كه ديالوگ ها را به سرعت بگويد. در مورد احساسم از شنيدن صداى يك فرد ديگر روى تصوير خودم بايد بگويم، احساس مى كنم خيلى عجيب است كه يك نفر ديگر بازبان ديگرى روى صورت من حرف بزند. بويژه براى نخستين بار كه شنيدم خيلى برايم عجيب بود، ولى با تمام ايرانى هايى كه برخورد كرده ام گفته اند كه از اين صدا خيلى خوششان مى آيد و من هم از اين اتفاق خيلى راضى هستم.


* بازى در مقابل بازيگران ايرانى و خارجى چطور بود؟
جالب بود و تمركز زيادى لازم داشت. بازيگران اين سريال از چند كشور مختلف آمده بودند و در طول فيلمبردارى بازبان هاى مختلفى مانند انگليسى، عربى، ارمنى، فرانسوى و فارسى حرف مى زدند. هركسى به زبان خودش بازى مى كرد و سعى مى كرد حسش را منتقل كند. بازى در كنار تمام هنرپيشگان خارجى و ايرانى تجربه خوبى براى من بود.


* در مقابل شهاب حسينى كه نقش حبيب پارسا را بازى مى كرد چطور؟ شما بيشترين بخش بازى تان در مقابل اين بازيگر جوان ايرانى مى گذشت.
خوب بود. ايشان در طول كار كمك هاى زيادى به من كردند.
* كار با حسن فتحى به عنوان كارگردان چه؟ در اين باره هم لطفاً توضيح بدهيد.
ايشان خيلى صبر و حوصله به خرج داد، هر جا كه متوجه نقش، بازى يا ديالوگ هايم نمى شدم به من خيلى كمك مى كرد، جاهايى كه صحنه عوض مى شد با حوصله آن را توضيح مى داد و من در طول كار خيلى آرام بودم و تجربه راحت و خوبى را از سر گذراندم.


* آيا سريال را ديده ايد؟ نظرتان درباره بازى خودتان چيست؟
نه، من نمى توانم سريال را در فرانسه تماشا كنم. چند قسمت آن را از طريق اينترنت تماشا كردم ولی كيفيت خيلى بدى داشت. اميدوارم بتوانم نسخه كامل آن را خيلى زود ببينم.


* آيا با آثار تلويزيونى ايران يا سينماى ما آشنايى داريد؟
مدتى كه در ايران بودم به دليل رشته تحصيلى ام سعى كردم با سينماى ايران آشنا شوم. در اين مدت فيلم هاى زيادى ديدم و بايد بگويم سينماى ايران را خيلى دوست دارم. به سينماى عباس كيارستمى علاقه مندم و به خاطر رئاليسم (واقع گرايى)، ژرف انديشى، سادگى و آرامش فيلم هاى ايشان را دوست دارم. البته فيلم هايى از جعفر پناهى، داريوش مهرجويى، بهرام بيضايى، محسن مخملباف و خيلى از فيلمسازان ايرانى را ديدم و واقعاً دوست دارم كه در يك فيلم سينمايى ايرانى بازى كنم. از بازى هنرپيشه هاى ايرانى تا آنجا كه فيلم هاى ايرانى را تماشا كردم از بازى ليلا حاتمى و گلشيفته فراهانى خيلى خوشم آمد.
314580.jpg

نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 23:17 توسط آتنا |
نوشته شده در جمعه 2 آذر1386

متولدین آذر تولدتون مبارک

                        آذر                  يعني : آرمان  كسب و  اطلاعات                               سمبل: كمان                               عنصر وجود: آتش                               شعار: من ميبينم                               سنگ خوش يمن:  فيروزه                               سيّاره:ژوپيتر                               فلّز  وجود: قلع                               شخصيّت: راوي                               رنگ محبوب:  ارغواني                               - الهام                         پذير                               فعّال و                         پيشرو                               ارتباط                         برقراركننده                         ايده‌آليست

 

مشخصات كلي متولدين آذرماه:

پر شانس‌ترين فرد ، ساده و بي آلايش ، عاشق تعليم و تربيت ، سازش‌كار ، با هوش و با نشاط ، اهل دين و

مذهب و معنويّات ، كنجكاو ، خوش قلب ، دوست داشتني ، علاقه‌مند به مسافرت و گردش ، اجتماعي و خوش

مشرب ، اهل تجربه ، سخاوتمند ، با ذوق ، چالاك ، يك دفعه حرف شيرين مي پراند ، انعطاف پذير ،  فراموشكار ،

اهل عدالت ، مشتاق و پر انرژي ، زود خسته مي شود ، علاقه‌مند به معاشرت و دوست يابي ، مرتّب كار عوض

مي كند ، عاشق تنوّع ، شاد و خندان ، با شهامت ، پاك و معصوم ، دعوائي و زودرنج ، اهل فرار از مسئوليّت ،

خوش ذات ، صادق ، كم دقّت ، خوش بين ، منطقي ، مهمان دوست ، ولخرج ، رك گو ، اهل سؤال و جواب ،

دمدمي مزاج ، براي دوست هر كاري مي كند ، عاشق شهرت و افتخار ، خونگرم ، با معلومات ، سريع الانتقال و

باهوش ، خوش گذران ، چيز فهم ، مشتاق بيان حقايق .

مرد متولد آذر

صادق و راستگو، دمدمي مزاج، در عشق كم اعتنا، خواهان آزادي و بي‌قيدي و طرفدار تنوع و

مسافرت، خطرناكترين شوهر دنيا است. صاحب بزركترين كلكسيون دوست  آشنا در دنياست، به هنگام انتخاب

دوست به  جاي توجه به ظاهر دقت خود را متوجه باطن آنها ميسازد.

زن متولد آذر

اهل منطق و واقعيت، مهمان دوست، بي ريا و پول خرج كن، بي نظم و انضباط، راستگو اما بد زبان و

درشت‌گو، زبان متولد اين ماه نيشدار و پر كنايه است اما قلبش پاك و صميمي و بي ريا ست. بيشتر اهل شكار

افتخارات و شهرت است تا اهل شكار و پول و ماديات

 

نوشته شده در جمعه 2 آذر1386 ساعت 13:50 توسط آتنا |
نوشته شده در جمعه 2 آذر1386

خوش آمدید.

می خواستم اولین مطلبی که می نویسم مطلبی باشه که به همه خوش آمد گفته باشم. پس می گم: سلام به همه ی ایرانیان.سلام به تمام کسانی که عاشقند و سلام به تمام زیبایی ها.

امید وارم که هر کسی به من سر می زنه از مطالبم خوشش بیاد و اگه نقدی هم داشت بهم بگه تا اون رو رفع کنم.

با آرزوی سلامتی برای همه

آتنا

نوشته شده در جمعه 2 آذر1386 ساعت 12:41 توسط آتنا |